عکس tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com 2014-11-21T19:23:15+01:00 mihanblog.com باعرض سلام به کسانی که به این وبلاگ میان 2011-10-28T16:54:23+01:00 2011-10-28T16:54:23+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/15 حدیث کلانتر خواهش می کنم نظر هم بدهین داستان .دختر 20ساله عربستانی در چمدان دوست پسرش پنهان شد تا فرار کند 2011-10-28T13:52:26+01:00 2011-10-28T13:52:26+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/14 حدیث کلانتر این حادثه این دختر و پسری وهابی که به یکدیگر علاقه داشتند تلاش کردند از خانواده خود فرار کنند اما هنگامی که دختر جوان 20 ساله ... جامعه وهابی عربستان سعودی بر خلاف ادعا و ظاهر اسلامی که دارد، اما از درون جامعه‌ای فاسد و خلافکار است. بررسی‌های انجام شده توسط کارشناسان نشان می‌دهد بسیاری از جوانان سعودی که تلاش می‌کنند خود را افرادی مؤمن و پایبند به دین نشان بدهند، به مواد مختلفی همچون مشروبات الکلی، مواد مخدر، قرص‌های اِکس و غیره اعتیاد دارند.  اما این تنها خلاف جوانان وهابی سعود دختر 20ساله عربستانی در چمدان دوست پسرش پنهان شد تا فرار کند!! (+عکس)
این حادثه این دختر و پسری وهابی که به یکدیگر علاقه داشتند تلاش کردند از خانواده خود فرار کنند اما هنگامی که دختر جوان 20 ساله ...

جامعه وهابی عربستان سعودی بر خلاف ادعا و ظاهر اسلامی که دارد، اما از درون جامعه‌ای فاسد و خلافکار است. بررسی‌های انجام شده توسط کارشناسان نشان می‌دهد بسیاری از جوانان سعودی که تلاش می‌کنند خود را افرادی مؤمن و پایبند به دین نشان بدهند، به مواد مختلفی همچون مشروبات الکلی، مواد مخدر، قرص‌های اِکس و غیره اعتیاد دارند. 
اما این تنها خلاف جوانان وهابی سعودی نیست بلکه ارتباط مخفیانه و روابط نامشروع و پنهانی دختر و پسران سعودی به ظاهر متدین، از دیگر نقاط منفی و مفاسد جامعه عربستان سعودی به شمار می‌رود.
 
 
 
یکی از جدیدترین رسوایی‌های اخلاقی رخ داده در جامعه عربستان، توسط یک دختر و پسر جوان وهابی رقم خورد. در این حادثه این دختر و پسری وهابی که به یکدیگر علاقه داشتند تلاش کردند از خانواده خود فرار کنند اما هنگامی که دختر جوان 20 ساله در چمدان دوست پسر خود مخفی شده بود، در نقطه مرزی بحرین و عربستان توسط نیروهای امنیت مرز شناسایی شده و هر دوی آنها بازداشت شدند.
]]>
داستان ترسناک.کوتاه و عجیب از دختر 13ساله‌ای که چهره‌اش مانند زنان 50ساله شده است!! 2011-10-28T13:45:17+01:00 2011-10-28T13:45:17+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/12 حدیث کلانتر در این بیماری لایه‌های بافت چربی زیر سطح پوست از بین می‌رود! فقط حدود 2000 نفر در جهان از این بیماری رنج می‌برند و هنوز هیچ درمانی برای این بیماری وجود ... زارا هارت شورن دختر 13ساله‌ایست که صورتی مانند زنان 50ساله دارد!! این دختر که ملیتی انگلیسی دارد از یک بیماری بسیار نادر ژنتیکی رنج می‌برد.     در این بیماری لایه‌های بافت چربی زیر سطح پوست از بین می‌رود!فقط حدود 2000 نفر در جهان از این بیماری رنج می‌برند و هنوز هیچ درمانی برای این بیماری وجود ندارد.   این د کوتاه و عجیب از دختر 13ساله‌ای که چهره‌اش مانند زنان 50ساله شده است!! (+عکس)
در این بیماری لایه‌های بافت چربی زیر سطح پوست از بین می‌رود! فقط حدود 2000 نفر در جهان از این بیماری رنج می‌برند و هنوز هیچ درمانی برای این بیماری وجود ...

زارا هارت شورن دختر 13ساله‌ایست که صورتی مانند زنان 50ساله دارد!! این دختر که ملیتی انگلیسی دارد از یک بیماری بسیار نادر ژنتیکی رنج می‌برد.
 
 
در این بیماری لایه‌های بافت چربی زیر سطح پوست از بین می‌رود!
فقط حدود 2000 نفر در جهان از این بیماری رنج می‌برند و هنوز هیچ درمانی برای این بیماری وجود ندارد.
 

این دختر می‌گوید: در بسیاری از موارد مردم مرا با نام پیرزن یا میمون صدا می‌کنند که من بسیار ناراحت می‌شوم و به دستشویی می‌روم و گریه می‌کنم!


 
]]>
نام چت روم های ایران 2011-10-28T09:44:46+01:00 2011-10-28T09:44:46+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/10 حدیث کلانتر زیباترین چت روم نسیم چت چت ناز حدیث چت شاذی چت ملوس چت عسل چت صدف چت اهوازچت اپل چت میهن چت نازچت طاهاچت فارس چت لاوچت شقایق چت من و تو چت پرتال چت صورتی چت سون چت نفس چت چت استار بیاتوچت یوماچت چت ناب سیماچت چت روم کل کل   زیباترین چت روم

نسیم چت

چت ناز

حدیث چت

شاذی چت

ملوس چت

عسل چت

صدف چت

اهوازچت

اپل چت

میهن چت

نازچت

طاهاچت

فارس چت

لاوچت

شقایق چت

من و تو چت

پرتال چت

صورتی چت

سون چت

نفس چت

چت استار

بیاتوچت

یوماچت

چت ناب

سیماچت

چت روم کل کل

 

]]>
انواع عکس 2011-10-28T09:34:59+01:00 2011-10-28T09:34:59+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/9 حدیث کلانتر ]]> عکس 2011-10-27T17:13:18+01:00 2011-10-27T17:13:18+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/8 حدیث کلانتر عکس ماشین عکس ماشین

]]>
انواع عکس 2011-10-27T17:00:28+01:00 2011-10-27T17:00:28+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/7 حدیث کلانتر عکس عکس

]]>
داستان حمیدومهتاب 2011-10-27T16:59:29+01:00 2011-10-27T16:59:29+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/6 حدیث کلانتر داستان عشق روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا کنم. "حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" این عین جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرم گفت. بالاخره با توافق جمعی و با رعایت تمام آداب و رسوم سنتی من و حمید به عقد یکدیگ داستان عشق

روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا کنم.

"حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" این عین جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرم گفت.

بالاخره با توافق جمعی و با رعایت تمام آداب و رسوم سنتی من و حمید به عقد یکدیگر در آمدیم و زندگی مشترک خود را شروع کردیم.

حمید با من بسیار محبت آمیز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب "نازنین" ، "جانم" ، "عزیزم" و "عشقم" و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد.

همان ماههای اول ازدواج نیمه شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم و حمید تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش را از خواب بیدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت.

حمید به راستی عاشق و شیفته من بود و من از اینکه توانسته بودم به راحتی و بدون هیچ زحمتی چنین شیفته شوریده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجیدم. هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم.

یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشوید و روز دیگر از او می خواستم که مرا به گرانترین رستوران شهر ببرد. روز دیگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نیمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگیرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز دیگر خودم را به مریضی میزدم واز او می خواستم در منزل بماند و مواظب من باشد.

حمید همه این کارها را بدون هیچ اعتراضی انجام می داد. او آنقدر مطیع و رام بود که کم کم یادم رفت حمید به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد. حتی یک روز در یک جمع فامیلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که "حمید خر خودم است و هر چه بگویم گوش می کند."

صورت سرخ و چشمان شرمنده حمید نشان داد که او از این جمله من ناراحت شده است اما با همه اینها هیچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسیر صحبت را عوض کرد.

شب که منزل خود برگشتیم حمید در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنایش را نفهمیدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اینکه یک شوخی ساده بود قضیه را به فراموشی سپردم. آن شب حمید گفت: "عشق موجود حساسی است و از اینکه کسی به او شک کند و مهمتر از اینکه کسی او را امتحان کند، بدش می آید."

 

کم کم این فکر به مخیله ام افتاد که حمید در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصیت است و من موجودی بسیار برتر و والاتر از او هستم. حتی گاهی اوقات به این فکر می افتادم که شاید اگر کمی دندان روی جگر می گذاشتم و به حمید "بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصیبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم. احساس قربانی بودن و حیف بودن به تدریج بر من قالب شد و کار به جایی رسید که هر چه حمید بیشتر نازم را می کشید و بیشتر برای برآوردن آرزوهایم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقیرتر می شد. کار به جایی رسید که دیگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بیدار نمی شدم و شبها برایش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد.

حمید همه این بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت. بخصوص در کنار فامیل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد. همه زنها و دختر های فامیل به این عشق شور انگیز حمید غبطه می خوردند و من مغرورتر از همیشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آیند در مقابل جمع با او سخن می گفتم.

بالاخره من باردار شدم و یک دختر و پسر دوقلو به دنیا آوردم.

دخترک شباهت عجیبی به حمید و پسرک شباهت غریبی به من داشت. دوران بار داری و دو سال بعد از آن هیکل و اندام مرا به کلی تغییر داد و چهار چوب بدن من دیگر آن ظرافت و جذابیت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حمید را مسبب این اتفاقات میدانستم. به هر حال اگر حمید به خواستگاریم نمی آمد من می توانستم مدت بیشتری زیبایی و جذابیت زمان جوانی را حفظ کنم.

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی دیگری داد. حمید هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختیار برای دخترک نگران تر بود. روزی دلیل این نگرانی را از حمید پرسیدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربیت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسیب پذیرتر از پسران هستند."

اما من این توضیح را قبول نکردم و گفتم که دلیل این محبت بیش از اندازه شباهت بیش از اندازه دخترک به اوست. بعد برایش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبیه خودش شود. حمید مدتها به این جمله من خندید ولی با این همه ذره ای از حالت تسلیم و عشق بی قید و شرطش نسبت به من کم نشده بود. هرچه شوریدگی و شور و عشق حمید نسبت به من و بچه هایش بیشتر می شد جسارت و زیاده روی من در امتحان گرفتن از عشق حمید بیشتر می شد.

دیگر مطمئن بودم که حمید به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد. شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هایم را نسبت به عشق و شوریدگی اش بیشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بیشتر تقویت می شد.

اما همه این تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصیت حمید روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد...

پسر عموِیم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فامیل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند. من به اصرار از حمید خواستم تا هدیه ای گرانقیمت تهیه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آینده اش در کشور صحبت کند.

در حال صحبتها ودر حالی که حمید در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که :

"اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به این که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم:

"افسوس که دیر شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حمید شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ی من آن قدر بی‌شرمانه و توهین آمیز بود که سکوتی سهمگین بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حمید برگشت. حمید مردی که همیشه برای من سمبول بی‌عرضگی و تسلیم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هایش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد و با نگاهی که دیگر آن نگاه حمید عاشق و شوریده نبودخطاب به من گفت:

"هنوز دیر نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون دیگر آنها متعلق به تو نیستند!"

 

حمید این را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت. پسر عمویم از سویی به خاطر گفتن این جمله سرزنشم کرد و از سوی دیگر از اینکه همسرم اینقدر کم ظرفیت است مرا تحقیرنمود. او گفت اینجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها بسیار مرسوم و جا افتاده است و همسر یک زن باشخصیت وجاافتاده ای مثل من نباید فردی چنین کم ظرفیت باشد. اما من همانجا فهمیده بودم که برای آخرین بار عشق زندگیم را امتحان کرده ام. اینبار در این امتحان شکست خورده بودم.

 

بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حمید ندیدم. روز بعد به شرکت حمید رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده و به مسافرت رفته است. به بانک رفتم و فهمیدم که تمام پولهای پس اندازش را از بانک بیرون کشیده و حسابش را بسته است.

وقتی آخر روز به منزل آمدم فهمیدم که حمید در غیاب من به منزل آمده و وسایل خود و بچه ها را جمع و جور کرده و رفته است  به هر جا سر زدم دیگر اثری از حمید پیدا نکردم. او با بچه ها آب شده بود و به زمین رفته بود. هیچ کس از او سراغی نداشت و این برای من شوک روحی بزرگ بود. فکر کردم که حمید شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یک ماه و از فهمیدن اینکه دیگر حمید به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی از شرکت استعفا داده و برای همیشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام امید هایم مبدل به یاس شد و فهمیدم که اینبار بزرگترین خطای زندگیم را مرتکب شده ام.

دو ماه بعد وکیل حمید نامه ای به من داد. به خط حمید در آن نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکیل او در این امر اختیار کامل را داراست و اگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختیار خودم است و در آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکیلش دریافت کنم. حمید نوشته بود:

"وقتی انسان آنقدر جسارت پیدا می کند که به عشقش توهین کند و آنرا مورد آزمون قرار دهد باید در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته باشد. او که هنوز دوستت دارد ! حمید!"

وکیل حمید را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حمید و یا لااقل بچه ها را در اختیارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حمید قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختیارات قانونیش را به او سپرده و به صورت یکطرفه با تلفن با او تماس می گیرد.

سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود و هنوز هیچ اثری از حمید پیدا نکرده بودم.

شبها بی اختیار خواب حمید و بچه ها را می دیدم و بعضی اوقات با خود می گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادم که می گفت:

"انسان باید آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند همیشه از نقطه صفر و از بدترین شرایط شروع کند و امیدوار و مصمم در کمترین زمان ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند. فقط بعد از اثبات این لیاقت است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند."

شش ماه در تنهایی گذشت.

من درخواست جدایی از حمید را قبول نکردم و به وکیلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می دانم. هر چند دیگر لیاقت عنوان همسری اش را ندارم. حمید نیز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زیادی را به عنوان نفقه به حساب بانکی ام می ریخت. تعجب می کردم که او اینقدر زیاد برای من پول بفرستد. در دلم لیاقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسین می کردم که ای کاش می توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم.

پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس دیار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اینبار با احترام و بزرگی از او یاد می کرد. پسر عمو هنوز برای تامین مخارجش در خارج از کشور وابسته به عمو جان بود و اینکه حمید توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا بلافاصله کار پیدا کند حتی پول به ایران بفرستد باعث شده بود که همه پسر عمو را به عنوان موجودی وابسته و حقیر نگاه کنند. پسر عمو برای اینکه قدری از محبوبیت حمید در جمع بکاهد خطاب به من گفت: "دختر عمو اگر الان درخواست طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذیرم. اینکه توانستی چند سال با این مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده این است که شایسته زندگی بامن نیستی!"

و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: "حمید هنوز همسر من است و من به داشتن چنین مرد با اراده و استوار افتخار می‌کنم. او دارد مرا امتحان می‌کند و به محض اینکه بفهمد دیگر طاقت امتحان را ندارم سر و کله اش پیدا می‌شود. اگر یک بار دیگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم!"

پسر عمو دیگر با من حرف نزد. عمو جان و فامیل هم مرا طرد کردند و افسرده تر و غمگین تر از گذشته اما راحت و آسوده به منزل خودم باز گشتم.  منزلی که دیگر اثری از گرمای وجود حمید و بچه ها نبود. اما با همه اینها احساس خوبی داشتم. اولین بار بود که در مقابل جمع فامیل از حمید دفاع می کردم و او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واین باعث شده بود تا احساس اشتیاق عجیبی نسبت به او در دلم زنده شود. برای اولین بار احساس کردم که در حق حمید و عشق پاکش کوتاهی کرده ام و هرگز نتوانستم ذره ای از شوریدگی او را درک کنم. ساعتها در تنهایی گریستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او را به من از گرداند.

دیگر اشتهایم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بیماری روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم می‌آمد و می‌خواستم تنها باشم. سرانجام دیگر طاقتم طاق شد و تصمیم به اعتصاب غذا گرفتم. نامه‌ای به حمید نوشتم و از او به خاطر بی‌وفایی و بی‌مهری‌هایم تقاضای عفو نمودم. از او خواستم تا یک فرصت دیگر در اختیارم قرار دهد تا محبت‌های او را جبران کنم و برایش نوشتم که لحظه نوشتن این نامه تا دیدن اش دیگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکیل حمید پست کردم. سپس به منزل بازگشتم و عکس مشترک حمید و بچه‌ها را روی قلبم گذاشتم و در بستر خوابیدم.

ده روز از اعتصاب غذایم گذشت. ضعف شدیدی بر وجودم غالب شد اما با این وجود فقط به نوشیدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حمید و بچه‌ها چشم به در دوختم.

بیست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند و به زور مرا به دکتر بردند و در بیمارستان بستری کردند. اما از بیمارستان فرار کردم و به منزل آمدم وخود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصیه پزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بیایم. دکتر گفته بود تا اگر این فرصت را از من بگیرند به احتمال زیاد روش خطرناک‌تری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همین توصیه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند.

روز سی ام اعتصاب غذا وکیل حمید از سوی او نامه ای آورد به این مضمون که: "از من جدا شو و زندگی ایده آل و آرمانی ات را دوباره شروع کن. من با خارج کردن خودم وبچه‌ها از زندگی ات این فرصت را در اختیارت گذاشتم. بی جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در این امتحان شکست خواهی خورد و این بار جان خود را روی این خواهی گذاشت."

ولی من کوتاه نیامدم وبه اعتصاب غذایم ادامه دادم. به شدت ضعیف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد. چهره زیبایم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود. مرگ را به وضوح در مقابل خود می دیدم و با این وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم. بله حمید حق داشت و من باز داشتم عشق او را امتحان می کردم. اما با این تفاوت که اینبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم.

چهل روز اعتصاب غذایم گذشت. شب چهلم خواب عجیبی دیدم . خواب دیدم حمید و بچه‌ها در یک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای همیشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمی‌خواست چشمان ام را باز کنم واز خواب بیدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پیشانی ام کشیده می شد و موهایم را نوازش می داد بی اختیار وادارم کرد تا چشم باز کنم.

خدای من! حمید کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خیس در دهانم آب می ریخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را دیدم که کنارم روی تخت دراز کشیده اند و خوابیده اند. اشک در چشمان ام حلقه بست. حمید لبخندی زد و گفت:

"اینبار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟"

 

]]>
اس ام اس باحال 2011-10-27T16:58:44+01:00 2011-10-27T16:58:44+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/5 حدیث کلانتر اس ام اس مثل باران خاطراتت ماندنیست ، لحن پرمهر صدایت خواندنیست ، گرچه ما اندك زمانی دركنارت مانده ایم تا ابد مهر و وفایت ماندنیست. ************* دم اونایی كه تو قحطی محبت ته قلبشون مثل ته نگاهشون بوی محبت میده گرم! ************* دور گردون گر دو روزی برمراد ما نگشت دایما یكسان نباشد دور گردون غم مخور. ************* بی هیچ دلیلی به یادت هستم تا نقض كند قانونی را كه هنوز علت می طلبد! ************* تا خدا هست دل تنها نیست اسیر لطف خدا باش كه بی خدا زندگی هرگز زیبا نیست. ************* كسی اس ام اس

مثل باران خاطراتت ماندنیست ، لحن پرمهر صدایت خواندنیست ، گرچه ما اندك زمانی دركنارت مانده ایم تا ابد مهر و وفایت ماندنیست.

*************

دم اونایی كه تو قحطی محبت ته قلبشون مثل ته نگاهشون بوی محبت میده گرم!

*************

دور گردون گر دو روزی برمراد ما نگشت دایما یكسان نباشد دور گردون غم مخور.

*************

بی هیچ دلیلی به یادت هستم تا نقض كند قانونی را كه هنوز علت می طلبد!


*************

تا خدا هست دل تنها نیست اسیر لطف خدا باش كه بی خدا زندگی هرگز زیبا نیست.

*************

كسی هرگز نمی داند چه سازی میزند فردا... چه میدانی تو از امروز چه میدانم من از فردا.... همین یك لحظه را دریاب كه فردا میشویم تنهای تنها.

*************

یاد من باش كه فردا دم صبح به نسیم از سر مهر سلامی بدهم و به انگشت نخی خواهم بست كه فراموش نگردد فردا با همه تلخی و ناكامی ها زندگی شیرین است! و به شكرانه دیدار نسیم هر صبح زندگی باید كرد.

*************

بخدا خسته شدم از بس به آدمایی كه میخوان جای تورو تو قلبم بگیرن گفتم ببخشید جای دوستمه الان برمیگرده!!

*************

هرروز ما پاكت خبرهایمان را باز میكنیم تا پیامهایی كه دوستانمان فرستاده اند بخوانیم اما روزانه چقدر قرآن را باز میكنیم تا پیامهایی كه خدا برایمان فرستاده بخوانیم.

 

*************

دیوانه را محبت آرام میكند مارا محبت تو دیوانه می كند.

*************

1 روز قشنگ ، 1 دل خوش ، 1 لب خندون ، 1 تن سالم ، آرزوی امشب من برای فردای تو.

*************

<><><><><><><><><><><><>

این زنجیر رفاقتمونه عمرا پاره بشه چون جنسش از معرفته

]]>
داستان های پ نه پ 2011-10-27T16:57:37+01:00 2011-10-27T16:57:37+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/4 حدیث کلانتر داستان های زیبای پ نه پ &nbsp; سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید، میگه پیاده میشی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم! رفتم دم مغازه به یارو میگم قرص پشه داری؟ میگه واسه کشتنش میخوای؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا سردردش میخوام!!! رفتم تو آپارتمان دارم گوشت قربونی بین همسایه ها پخش میکنم، یارو میپرسه نذریه؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ با خود گوسفنده مشکل داشتیم کشتیمش!!! &nbsp; کمرم درد می کنه یه پارچه بستم بهش. داداشم میگه کمرت درد می کنه؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خ داستان های زیبای پ نه پ

 


سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید، میگه پیاده میشی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم!

رفتم دم مغازه به یارو میگم قرص پشه داری؟ میگه واسه کشتنش میخوای؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا سردردش میخوام!!!

رفتم تو آپارتمان دارم گوشت قربونی بین همسایه ها پخش میکنم، یارو میپرسه نذریه؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ با خود گوسفنده مشکل داشتیم کشتیمش!!!

 

کمرم درد می کنه یه پارچه بستم بهش. داداشم میگه کمرت درد می کنه؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ادای داداش کایکو رو در بیارم.

داریم ?? نفری بازی شبکه ای میکنیم. اومده میگه جدی حال میده؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اسکولیم! عذاب داره اما میخوایم تهذیب نفس کنیم.

تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه، یارو زده به شیشه میگه آقا شما هم می‌خوای گاز بزنی‌؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ من می‌خوام لیس بزنم !

رفتم بانک پول بگیرم. کارمنده میگه پول رو میبرین؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام وایسم اینجا هر کس رقصید بریزم رو سرش شاباش بدم.

رفیقم شمارمو می خواست، گفتم: یادداشت کن ????

گفت : تالیا داری؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ همراه اول شماره خالی نداشت بهم تو تالیا خط داد

رفتیم غار علیصدر، به رفیقم خفاش نشون دادم. میگه وای خفاشه؟!

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بتمن بود. اجاره خونه گرونه اینجا سکونت دارن فعلا!!!

با دوستم سه ساعت تو صف نونوایی وایساده بودیم صف ?? متری نوبتم شده. یارو میگه نون می خوای ؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ تا الان قطار بازی می کردیم واگن آخرم بودیم

رفتم نوشابه بخرم به یارو میگم اینکه تاریخش مال دو سال پیشه. میگه : یعنی فاسد شده ؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مونده جا افتاده

دارم از گرما میمیرم، خودمو مثله چی دارم باد میزنم. بابام میاد میگه چیه ؟ گرمته ؟؟؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم حداکثر سرعت چرخش مچم رو امتحان میکنم

تو دستشویی به خواهرم میگم آفتابه رو میدی؟ میگه میخوای خودتو بشوری؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام آبش کنم بذارم تو یخچال

به یارو راننده میگم. آقا اگه میشه یکم سریعتر. الان هواپیما میپره…

میگه، به سلامتی مسافرین؟…

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ فندک هواپیما دیشب دستم جامونده، میرم بدم به رانندش

رفتم بالای برج میخواستم خودمو بندازم پایین، یارو میگه میخوای خودکشی کنی؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم سرعت صفر تا صدم از این بالا تا پایین چقدر میشه، بجای پروژه بدم دانشگاه

رفیقم میگه اگه با گوشی برم تو اینترنت از شارژم کم میشه؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ از ذخیره ارزی کشورهای عضو اپک کم میشه

رفتم سم بخرم واسه سوسک، یارو میگه میخواین سریع بمیره؟!

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام شکنجش کنم ازش اعتراف بگیرم!!!

دم دستشویی عمومی واستادم تا نفر قبلی بیاد بیرون،

اومده بیرون، میبینه دارم پیچ و تاب میخورم میگه دستشویی داری؟؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم با صدای موزیکی که نواختی تمرین رقص عربی میکنم!

رفتیم رستوران، میگم ?تا جوجه لطفا. میگه جوجه کباب؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ازین جوجه رنگیا، یه قرمز بدین یه سبز

به اپراتور اداره میگم لطفا شماره فلانی رو برام بگیر.میگه گرفتم وصل کنم؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ فوت کن، قطع کن

زنگ زدم ???، میگه آمبولانس میخواین قربان؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه پلیس ??? میخوام، بقیش هم آدامس بدین!

به مامانم میگم من میرم کارواش، میگه ماشینم میبری؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم میرم اونجا دوش بگیرم

یارو اومده می‌بینه همکارم توی اتاق نیست. باز می‌پرسه خانم فلانی نیست؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ هستن. افتادن پشت اون کمد. با خط‌کش بزن در بیاد

مگس کش دستمه. مامانم میگه میخوای مگسا رو بکشی؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام رهبری ارکسترشون رو بکنم سمفونی بتهوون بزنن

حواسم نبود با صورت رفتم تو در. یارو میگه ندیدیش؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ من دارکوبم می خوام با منقار یه سوراخ برا خودم باز کنم برم تو

رفتم دکتر میگم: دو روزه بدنم خیلی درد میکنه!بعد از ?? دقیقه معاینه میگه: میخوای واست دارو بنویسم؟!

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوای واسم دعا بنویس تا خوب بشم!!!

زنگ زدم میگم مامان بیا منو گرفتن … میگه خاک تو سرم, گشت ارشاد؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مرکز نخبگان ایران

حدود ? صبح بود رفتم سر یخچال پارچ آب رو برداشتم آب بخورم.

دوستم بلند شده میگه می‌خوای آب بخوری ؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو خواب یادم افتاد به گلا آب ندادم می‌خوام بهشون آب بدم

سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید. میگه پیاده میشی؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم…!

با گل رفتم بیمارستان. نگهبان میگه گل برای مریضتون آوردین؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم خواستگاری تو با این سیبیلات…

رفتم صندلی بخرم واسه کامپیوتر. یارو گفت : راحت باشه؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خار داشته باشه.

دارم تو حیاطمون موتورمو تعمیر میکنم به مامانم میگم دستمال بیخودی داری؟

میگه میخوای موتورتو تمیز کنی؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام هل هله کنان برم تو کوچه کردی برقصم

یه طوطی گرفتم. فامیلمون اومده میگه طوطیه؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ یا کریمه یه کم با فتوشاپ تغییرش دادم

داشتم تلویزیون میدیدم.

بعد مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بهد به من میگه داشتی میدیدی؟؟؟!!!

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم گرمش میکردم تا شما بیای ببینی!!!

رفتم واسه استخدام. یارو میگه اومدی واسه استخدام؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم کی استخدام می شه ازش شیرینی بگیرم!

میگم بابا… تصمیمم رو گرفتم… می خوام زن بگیرم…

میگه میشناسیش؟ میگم آره.

میگه مجرده؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ منتظرم شوهرش رضایت نامشو امضا کنه بریم خواستگاری

دستمو بلند کردم از استاد سوال کنم.

میگه شما سوال داری؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خواستم خطوط کف دستمو بهت نشون بدم فالمو بگیری …

رفتم پیژامه رو از کمد برداشتم پوشیدم. بابام میگه از تو کمد برداشتی؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ گذاشته بودم تو یخچال تابستونیه پیژامه تگری بپوشم خنک شم

زنگ زدم میگم مامان بیا منو گرفتن، میگه خاک تو سرم پلیس؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مرکز نخبگان ایران!

طوطی گرفتم فامیلمون اومده میگه اااااااااااااااااااااااا طوطیه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ یا کریمه یه کم با فتوشاپ تغییرش دادم!

به رفیقم میگم شارژر سوزنی داری؟ میگه می خوای موبایلتو شارژ کنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام دگمه لباسمو باش بدوزم!

به رفیقم میگم چه خوب می‌شه اگه جور شه واسه جامِ جهانی‌ بتونیم بریم برزیل، میگه بریم بازیها رو ببینیم؟!

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دیوید ویا داره خداحافظی می‌کنه، اسپانیا مهاجمِ خوب می‌خواد…!!!

میگم آقا شهید همّت کجاس؟ میگه بزرگراه شهید همّت؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خواستم خودشو پیدا کنم یه خانواده‌ای رو از نگرانی در بیارم!!!

به استاد میگم لطفا کمکم کنید دارم مشروط میشم. میگه نمره میخوای؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ نظر شما رو در مورد مقدار و جنس خاکی که باید بریزم تو سرم میخوام!

سوار تاکسی شدم رسیدیم سر خیابون. گفتم مرسی. آقا می گه پیاده می شین؟

می گم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خواستم بین مسیر یه تشکر ناغافلی کرده باشم جو از سنگینی درآد

مراقب جلسه کارت دانشجوییمو گرفته عکسمو دیده می گه خودتی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ عکس رضاخان رو گذاشتم جولو چشمام باشه

دوستم پاش تو گچه، یارو میگه شکسته؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ پاشو گچ کرده که از شهرداری عوارض نوسازی بگیره

به استاد میگم امتحان میان ترم رو بندازید عقب، میگه یعنی یه روز دیگه؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ساعت ??:??:?? ثانیه امشب!!!

میگه دگرگونی یعنی همون تغییرکردن و متغیر شدن؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ یعنی این گونی نه، یک گونی دیگه!

دوستم دماغشو عمل کرده، یارو بش میگه دوستت بینی عمل کرده؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشته مترو سوار میشده لای در گیــــــرکرده!

دارم حرف میزنم هی زبونم میگیره، بابام میگه:چته زبونت بند اومده؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام حرف بزنم اینجا بد آنتن میده!!!

دم کوه زنگ زدم به دوست دانشگام میگم بجنب بچه ها همه جمع شدند منتظر توایم!

میگه بچه های خودمون؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بچه های شیرخوارگاه آمنه رو میگم که منتظرند بیای ژانگولر بازی از خودت درآری بخندند

تو یه ساختمون نیمه کاره با کلاه ایمنی وایسادم

کارگره میگه مهندس کلاه گذاشتی آجر تو سرت نخوره؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام آقای ایمنی بیاد با هم کلیپ انیمیشن بازی کنیم

برنامه آشپزی تلویزیون:

خانم آشپز: حالا سینه مونو میزاریم گرم بشه.

شجاعی مهر: منظورتون سینه مرغه؟

خانم آشپز:پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام سینه خودمو گرم کنم

در آسانسورو باز کرده کوبونده تو سر من از درد اشکم در اومده میگه آخی دردت اومد؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دیدم شب جمعه اس به یاد مرده هامون افتادم یه دیده ای تر کردم!!!

می خواستم به یکی از دوستام زنگ بزنم شمارشو یادم نمیومد به گوشی نیگا می کردم شاید یادم بیاد. بعد خواهرم اومده میگه می خوای زنگ بزنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ با تلفن مسابقه زل زدن گذاشتیم ببینیم کی کم میاره!

پیک پیتزایی میاد در میزنه. یارو میگه پیتزا آووردی؟!؟!؟

میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم آشغالاتونو ببرم

نصف صورتم ورم کرده رفتم دکتر، دکتره می گه آبسه کرده؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ باده اون ور صورتم خوابیده!!!

اومدم به بابام میگم بابا پول بده، میگه مگه پولات تموم شده؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون یه ذره پول تو جیبی رفتم یه بنز خریدم، بقیشم گذاشتم بانک!

میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون دست فرمونت میخوای پول بنزم بهت بدم لابد؟!!!

میگم شما هم مگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ رو بلدی؟!میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ ! فقط تو بلدی !!!

 

 

 

]]>
داستان پ نه پ 2011-10-27T16:55:25+01:00 2011-10-27T16:55:25+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/3 حدیث کلانتر پ ن پبهزاد علیشاهی —– - حالا که داستان پ ن پ اوج گرفته منم میخوام چند تا پ ن پ بنویسم اگه بپرسین که میخوام در باره مجاهدین پ ن پ بنویسم میگم پ ن پ میخواستی در باره کهن ترین گونه جانوری یعنی "تریپوس کانفروسرمیس" بنویسم. - گفت مجاهدین برای حمایت از اشرف خیلی تلاش میکنند گفتم پ ن پ میخواستی برای حمایت از ساکنان بیچاره اشرف تلاش کنند؟ - گفت عجب این مجاهدین خلق پررو هستند برای عملیاتی که صدام دستورش را داده و حمایت کرده و خیانت به مردم محسوب میشه ،جشن وسالگرد میگیرن گفتم پ ن پ میخواستی برای سی و ه پ ن پ
بهزاد علیشاهی —–

- حالا که داستان پ ن پ اوج گرفته منم میخوام چند تا پ ن پ بنویسم اگه بپرسین که میخوام در باره مجاهدین پ ن پ بنویسم میگم پ ن پ میخواستی در باره کهن ترین گونه جانوری یعنی "تریپوس کانفروسرمیس" بنویسم.

- گفت مجاهدین برای حمایت از اشرف خیلی تلاش میکنند گفتم پ ن پ میخواستی برای حمایت از ساکنان بیچاره اشرف تلاش کنند؟

- گفت عجب این مجاهدین خلق پررو هستند برای عملیاتی که صدام دستورش را داده و حمایت کرده و خیانت به مردم محسوب میشه ،جشن وسالگرد میگیرن گفتم پ ن پ میخواستی برای سی و هشتمین عمل زیبایی مریم خانم سالگرد بگیرن؟

- گفت لی همیلتون رئیس سابق کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان کنگره آمریکا اعتراف کرده که برای شرکت در جلسه مجاهدین خلق و حمایت از آنها پول هنگفتی از مجاهدین گرفته . گفتم پ ن پ میخواستی بگه چون الزایمر داشتم اشتباهی به جای سینما رفتم جلسه مجاهدین و چون شام زیاد حبوبات خورده بودم تو جلسه خواستم در باره وضعیت آب و هوا حرف بزنم اشتباهی اون کلمات از دهنم خارج شده و خودم هم نفهمیدم چی شد.

- گفت خبر داری این پولها و پولهای دیگه ای که مجاهدین خرج میکنند از جیب مردم عراقه که صدام به اونا داده و یا امریکا و عربستان و اسرائیل به اونا میدن؟ گفتم پ ن پ میخواستی مریم خانم بره تو خیابون معرکه بگیره جای دوست و دشمن نشون بده و از مردم پول جمع کنه ؟

- مریم رجوی گفته دولت مالکی میخواد مجاهدین را اشرف بیرون کنه ؟ مالکی هم گفته : پ ن پ میخواستی ما هم مثل صدام بهتون پول بدیم و ازتون مخفیانه فیلم بگیریم ؟

- ازم پرسید راسته که مسعود رجوی از بعد از سقوط صدام در مکان نامعلومی به سر میبره و خبری از ش نیست گفتم پ ن پ با صدام قایم موشک یا قایم باشک میکرده صدام چشم گذاشته مسعود رفته قایم شده منتظره صدام حسین بیاد پیداش کنه.

- گفت چرا شما همه اش در باره مجاهدین مینویسید گفتم پ ن پ با این همه بلایی که مجاهدین به سر من و نسل من آوردند میخوای برم راجع به ژوزف کنی رهبر ارتش مقاومت در اوگاندا که الان فراریه بنویسم.

- یه سند نشون داد که مسعود رجوی تواب زندان شاه بوده و یارانش را لو داده که بلکه اعدامش نکنن و گفت این سند درسته گفتم؟ پ ن پ غلطه ومسعود رجوی مقاومت کرده و ساواک مسعود رجوی را مثل بقیه اعدام کرده و لی بعد از انقلاب چون سازمان دچار کمبود رهبر انقلاب شده بوده مجبور شده اونو از خاک بیرون بیاره و بازیافتش کنه.

- گفتم چند صفحه مطلب نوشتم در باب تفکر و تعقل به جای تهمت و تهدید آخرش مجاهده نظر میده که بدبخت مزدور مرگت حتمیه منتظر باش!!! گفت پ ن پ میخواستی بگه ها ای تفکر و تعقل که میگی؟ ها ای ی ی یعنی چه ؟

- پناهنده ایرانی تو کمپ پناهندگان میپرسه که چرا مجاهدین نه به اسم خودشون به اسم گروه همبستگی ایرانی میگن بیان پاریس برای تظاهرات پول هتل و غذا و سفر و تفریح هم با ما و اسمی از سازمانشان نمیبرن گفتم پ ن پ میخواستی بیان بگن ما یک گروه تروریستی همکار صدام هستیم و قصد سوإستفاده از شما را در پاریس داریم تشریف میاورید؟

- میگه چرا مریم رجوی که اینهمه میگه اشرف باید بمونه و به اشرف نشین ها میگه مقاومت کنید خودش تو پاریس داره خوش میگذرونه و هر روز یه رنگ لباس میپوشه و عمل زیبایی میکنه ؟ میگم پ ن پ میخواستی بره اونجا اعتصاب غذا که چروک بیفته تو صورتش یا نه خودسوزی کنه که پوستش خراب شه

- زنگ زده به سیمای آزادی مجری بهش میگه بفرمایید میخواستید با سیمای آزادی صحبت کنید؟ پ ن پ زنگ زده بگه ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه است .

- مسئول نشست تو اشرف به حاضرین میگه چرا سست و بیحال شدید مگه شما برای سرنگونی جمهوری اسلامی اینجا جمع نشدید یکی زیر لب میگه پ ن پ شنیدیم اینجا بولدوزر عراقی ها رد میشه گفتم بریم عراق شاید موفق شدیم خودمونه بندازیم زیرش

- مجری سیمای آزادی میگه همیاری با سیمای آزادی بزرگترین جشن ملی ایرانیان است میگم پ ن پ میخواستی بگه جشن ختنه سوران مسعود رجوی یه جشن ملی و بزرگه چون اولین جرقه انقلاب بزرگ ایدئولوژیک مجاهدین خلق بوده .

?

]]>
سلام برپرسپولیسی ها ی عزیزـ 2011-10-27T16:50:33+01:00 2011-10-27T16:50:33+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/2 حدیث کلانتر رود&nbsp; برپرسپولیسی&nbsp; های عزیز رود  برپرسپولیسی  های عزیز]]> عشق است پرسپولیس 2011-10-27T16:49:49+01:00 2011-10-27T16:49:49+01:00 tag:http://kalantarjojo.mihanblog.com/post/1 حدیث کلانتر